محبت
گویند : شغال از همان جویباری می نوشد که شیر
از آن می آشامد ، و گویند که عقاب و کرکس ،
به صلح و آرامش از یک طعمه می خورند.
ای عشق دادگر ! ای که به دستان توانای خویش ،
خواهش هایم را افسار زدی و گرسنگی و تشنگی ام
را به خودداری و عزتمندی مبدل ساختی ، مگذار
نیروی توانگر ساکن در وجود من ، نان و باده را
- که خواهش جان ناتوان من است – بخورد و بیاشامد.
بگذار از گرسنگی بمیرم ، و اجازه بده که دلم از
تشنگی گداخته شود.
رهایم کن ، تا بمیرم و نابود شوم ، پیش از آن که دست
به سوی جامی دراز کنم که تو آن را لبالب نکرده ای و
برکت نداده ای....
" جبران خلیل جبران"
به نام خدا ، با یاد خدا و برای خدا
سلام
.
این پست به مناسبت تشکر و آشتی کنونه
.
راستش من در تاریخ 10/11/87 با دوستم آشتی کردم
.
و دوستامون باعث این آشتی شدند.
می خوام بعدا یه پست کامل در مورد دوستم بنویسم و
اونو به طور کامل بهتون معرفی کنم
.
شایدم اگه خودش بخواد ، از این به بعد با هم اینجا بنویسیم
و اونوقت خودش هر طوری که خواست خودشو بهتون معرفی
میکنه اما الان تا یادم نرفته می خوام ناممو پست کنم
.
(دوستم میگه : چرا اینجا واسه خدا نامه می نویسی مگه رو کاغذ
نمی تونی
اما اگه اون می دونست اینجا نوشتن و پست کردن
چه لذتی داره، هیچوقت اون حرفو نمی زد
)
نامه شماره7
خداااااااااااااااااااااااااااااااااااای من سلام
.
بازم اومدم.
می دونم دیر اومدم اما....![]()
می خواستم ازت تشکر کنم که این شهامتو بهم دادی که
اون روز برم و حرفم رو بزنم
.
راستش اونقدرها هم سخت نبود
.
خدا جونم ، من که همه زندگیمو سپردم دست خودت
.
می دونمم که پشت همه این ماجراها خودت هستی....
دیگه نه می خوام ترس رو به دلم راه بدم و نه ناامیدی رو
،
چون می دونم اینقدر انرژی و توانایی دارم که بتونم با همه
مشکلات بجنگم.
نمی دونم آخر این جریان چی میشه و به کجا می رسه
اما می دونم که آخرش خیره....![]()
خدا جوووووووووووووونم
خیلی
خیلی
خیلی
دوستت دارم![]()
این شعر رو هم تقدیم میکنم به دوستم
.
چيزي به من بگو ،
دستي به من بده ،راهي به من ببخش
و آفتاب کنکه مي خواهم
در چشم هاي توشب را زبون تر از هميشه به بينم !وطوفان شوم به سبزهو بگذارم در باغهر چيز ديگر است
دريا نشين شود
و دريا
در چشم هاي تو
باغي چنين شود
