باران چه واژه ي لطيفي است .
ياد دارم كه نوزده سال پيش وقتي كه ميخواستي پا به عرصه ي هستي بگذاري رعد و برقي رنگين لباس آسمان را شكافت و زمين خودش را در گريه ي آسمان شريك دانست و غرق در آبي آبها شد كه درهر قطره اش دنيايي از سخاوت پنهان بود و چه قدر زيبا بود كه همراه با ناله ي آسمان ناله ي كودكانه ي تو نيز شنيده مي شد كه دست نوازشگر مادري مهربان تو را دقايقي به خوابي عميق فرو برد .
اي عزيز پاهاي كوچكت را كه هنوز در آن روزها قادر به قدم زدن نبود را در خيال خود تجسم كردم و ديدم كه با هر گام مهربان تو يك گل هميشه عاشق يا بهتر بگويم شقايق در زمين رشد مي كرد و آمدن تو را به عرصه ي وجود تبريك مي گفت .
باران , باران آن روز يعني باران ۱۹ سال پيش شبنم گونه هاي تو بود .
حال با همه ي اين توصيف ها بگذار من هم در تبريك روز دوباره پيدا شدنت سهمي كوچك داشته باشم و امشب تو را به ميهماني لاله هاي صحرايي دعوت كنم و هزاران نرگس شيدا را به تو تقديم كنم و بگويم :
