
قبول شدم
بالاخره منم دانشگاه قبول شدم و به جورگه دانشجویان پیوستم
.
خیلی خوشحالم ، خیلی
.
طاهره هم قبول شد ،اما اون فومن و من بندر انزلی هر
دومون هم رشته نرم افزر کامپیوتر.
خدایا واقعاً ازت متشکرم
. نمیدونم اگه قبول نمیشدم چی کار
باید میکردمواقعاً ازت متشکرم.
اینم شیرینی قبولیم اما زیاد نخورینا دل درد میگیرین
.
(ببخشید شیرینی نداشتم شکلات و کیک گذاشتم جشنه دیگه
)




و چه کوچک بود کلمه وقتی که می خواست از تو سخن بگوید ...
به نام خالق کلمه...
گر ترا بر من مسکین نظر است اثارم از افتاب مشهور تر است
"سعدی"
سلام
امروز بعد از مدتها اومدم و آپدیت کردم.
وبلاگمو هم یه خونه تکونی کردم ، یه خونه تکونی درست و حسابی.
دیگه بلاگمم بوی عید گرفته.
دلمم باید بتکونم.حسابی گوشه و کناراشو بگردمو هر چی غم وغصه و
ناراحتی هست رو دور بریزم.
تا چند روز دیگه جواب دانشگاه مییاد ، نمیدونم قبول میشم یا نه اما
میخوام قبل از قبول شدن تو دانشگاه یه کم برگردم تو دوران شیرین
مدرسه.یادش بخیر اون دو سال آخر تو هنرستان صنایع شیمیایی
سمیه ( که جدیداً شده آذر اندامی )بهترین سالهای تحصیلی من بود.
من بهترین خاطره هامو از اون دو سال دارم.
یادمه روزای اول که هنوز خوب جا نیافتاده بودم مثل چی پشیمون
بودم که چرا تو همون مدرسه قبلیم نموندم ( آخه من خیلی سخت
از کسی دل میکنم و به این راحتی ها نمیتونم کسی رو فراموش کنم )
اولش با زینب آشنا شدم بعد با بهناز اما کسی که تو این دو سال با من بو
و بهترین دوست من به حساب می یاد، کسی که با هم کلی خراب کاری
کردیم ،همون کسی بود که من روزای اول با خودم میگفتم که چه قدر
مامانیه ، (راستش من از آدمای ناز نازی زیاد خوشم نمییاد) اما خوب
از ظاهر آدما نمیشه قضاوت کرد .
چون طاهره اصلا اونجوری نبود. وما الآن بهترین دوستای همدیگه هستیم
چون اون تنهاکسیه که منوواقعاً درک میکنه . اصلاً ما حرفای هموخوب
میفهمیم .
یادش بخیر چه خاطره هایی که فقط من میدونم و اون ( مثلاً تی –
کانادایی – بیلی – کلید کمد سخت افزار–سی دی فلش و ..... بازم
بگم طاهره؟؟؟)
اصلاً کسی اگه دعوا ها و قهر کردنای مارو میدید کلی بهمون میخندید.
حالا جالبش اینجاست که طاهره میگفت بار اول که منو دیده پیش خودش
گفته این چه دخترافاده اییه باید حالشو بگیرم.
امیدوارم که عمر دوستیمون به اندازه عمر گل نباشه ![]()

